سيد محمد باقر برقعى

478

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شهر عشق تا مىكشم خطوط تو را پاك مىشوى * دارى كمى فراتر از ادراك مىشوى هر لحظه از نگاه دلم مىچكى ولى * با دستمال كاغذيم پاك مىشوى اين عابران كه مىگذرند از خيال من * مشكوك نيستند تو شكاك مىشوى تو زنده‌اى هنوز برايم گمان نكن * در گور خاطرات خوشم خاك مىشوى بايد به شهر عشق تو با احتياط رفت * وقتى كه عاشقى چه خطرناك مىشوى سايه روشن لشكر ضحاك هى حرف از تو و من مىزنند * توى ميدان كاوه را دارند گردن مىزنند مارها دارند مىبلعند مردم را . . . همه * گرچه مىبينيد خود را به نديدن مىزنند شهر روشن نيست روشن نيست و بىفايده‌ست * هرچه روى صفحهء شب سايه روشن مىزنند دستمان خالى است اين مردان بالادست ما * نان چرا در كاسهء خونين دشمن مىزنند من چرا ساكت نمىمانم ، به اين آتش هنوز * شهرهاى من چرا بيهوده دامن مىزنند نقشه مىريزند اين شب‌ها برايم مارها * حرفهاى تازه‌اى پشت سر من مىزنند سرفصل خبرها يك درخت پيرم و سهم تبرها مىشوم * مرده‌ام ، دارم خوراك جانورها مىشوم بىخيال از رنجِ فريادم تردّد مىكنند * باعث لبخند تلخ رهگذرها مىشوم با زبان لال خود حس مىكنم اين روزها * همنشين و هم‌كلام كور و كرها مىشوم هيچ‌كس ديگر كنارم نيست . . . مىترسم از اين * اينكه دارم مثل مفقودالاثرها مىشوم عاقبت يك روز با طرز عجيب و تازه‌اى * مىكُشم خود را و سرفصل خبرها مىشوم